آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

مسافرت شمال ومشهد شهریور 92

صبح راهی شدیم ،راه زیادی در پیش داشتیم تو این ماشین(sonata) یه بدی ای که داره خوابت نمیبره آخه صدای ماشین زیا تونمیاد ،اما تو پژوه زودی میخوابی خوبه آخه مسافت طولانی بود و حوصله ات سرمیرفت ،انقدر وولخورده بودی دستای مامانی درد گرفته بود جیگرکم،خلاصه رسیدیم گرگان و متاسفانه میخواستیم بریم خانه معلمش که نشد آخه خیلی جای باحالی قرار گرفته اول جاده ناهارخوران،پر بود ،اومدیم بالا یکی از کلبه های ناهار خوران رو گرفتیم توی جنگل بود خیلی جاش باحال بود ،مخصوصا  شبش،هنوز  نمیتونی راه بری و یهکو میبینی چهار دست و پا داری میری یکم تو مسافرت سخته ،چون همه جا مثل خونه آدم  نیست که !؟ دستای کوچولوتو اینطرف اونطرف میزنی ودهانت هم میکنی خدا ن...
29 شهريور 1392

9 ماهگی

الان دیگه تو رو رواک میشنی و برای خودت ویراژ میدی     اما عروسی سعی پسر عمه بابایی هم بود اینم عروسک   کوچولوی ما ،راستی این لباست رو مامان وبابا بزرگت به مناسبت دندونی برات آورده بودن     اینم یه هفته بعدش عروسی یکی دیگه از فامیلهای بابا اینجا هم در حال رفتن وبغل بابایی(این لباست هم هدیه مامانی وباباییه)دندون موشیات رو برمممممم   ...
27 شهريور 1392

جشن دندونی

هفته قبل از ماه رمضان بود که دندونات جوانه زد ،میخواستم برات جشن دندونی بگیر ،آخه بخاطر اتفاقات بدی که اون اوایل افتاد هیچ جشنی برات نتونستیم بگیریم  عزیزم،جشنت به بعد از ماه رمضون افتاد،جشن تقریبا دوستانه اینم عکساششش     این عکسا رو هم خودم ازت  گرفت اما کلی انرژی  گذاشتم،ولی خوب عکسای خوبی شد     رفتی سراغ پفه فیلها،اما همین گذاشتی تو دهنت بدت اومد     اینم میز شام که شب قبلش مشغول آماده سازی مواد بودم،آش دندونی رو هم که زحمتش رو  مامانی کشیده بود(دستش در...
17 شهريور 1392
1